در آن سوي آسمانها خانه اي از ابر مي سازم مي روم تا هر روز نسيم
خنک عطر ياس با نوازشي بهاري مرا به اوج زيبايي برساند.در
اطراف آن
خانه ستاره هاي طلايي در درياي آبي عشق غوطه ورند.چون نور
افسونگر آذرخش پنهان وجودم را روشن مي کند ناگهان به قلبم
الهام
مي شودکه بايد آسماني شد.در اثر اين وحي قدم هايم بي جان و
استوار
خواهند شد.در ميان حياط گلگون سپيد قدم مي زنم . از دوران
خاکي
زندگي ام حرف هايي به خاطر دارم اما راه را نمي دانم.
پيوسته گام
بر ميدارم و در بيکران افق به دنبال ياري و راهي براي
آسماني شدن
مي گردم.