Free Web Hosting by Netfirms
Web Hosting by Netfirms | Free Domain Names by Netfirms

 

« بسم الله الرحمن الرحيم »

  ارتباط با

مينايی دات کام

صفحه اصلی   |  لينکها     فيلمها   |   عکسها   |   درباره   |   مقالات  |  موزيک

« به مولايم مهدي (ع) »

 

امشب شب عروسي پسرم است . آنقدر کار براي انجام دادن دارم که نمي دانم به کدامشان برسم.جواب تلفن خواهرم را که مي دهم ، صداي در حياط را مي شنوم.
هيچ کس در خانه نيست .چادرم را به سرم مي اندازم و از ميان حيات چراغاني شده و ميز صندليها مي گذرم.لحظه اي مي ايستم به آسمان نگاه مي کنم ابرهاي سفيد زير نور خورشيد صورتي شده اندهوا دارد تاريک مي شود و الان مهمانها از راه مي رسند.پس محمد کجاست؟
کنار در حياط دو شاخه ي ريسه ها را به برق مي زنم حياط روشن ميشود قدمهايم را تند تر مي کنم پشت در که ميرسم رويم را مي گيرم و در را باز مي کنم مرد بلند بالايي پشت در ايستاده حتما از دوستان محمد است سلام مي کنم و تعارف که داخل شود
مي گويد کاري براثش پيش آمده که نمي تواند در مراسم شرکت کند.نمي دانم چه بگويم اگر محمد بفهمد خيلي ناراحت مي شود دست و پايم را گم کرده امبر مي گردم مي روم ويک ديس شيريني از روي يکي از ميز ها بر مي دارم وقتي تعارف مي کنم دستش را دراز مي کند و دانه اي بر مي دارد بعد پا کتي به طرفم مي گيرد پاکت کارت عروسي محمد است پاکت را مي گيرم و خداحافظي مي کنم که محمد از راه برسد
چقدر دير کرده چرا اينقدر نگران شده ام خودو را تنها حس مي کنم تنها تر از هميشه .بايد اسمش را بپرسم اما کسي جلو در نيست مرد رفته و من هنوز مات و مبهوت ايستاده ام
انگار هيچ وقت کسي آنجا نبوده ! انگار خواب ديده ام ! انگار...
يک هفته از عروسي محمد مي گذرد امشب محمد و عروسم مهمان من هستند نزديک اذان مغرب است به طرف تلويزيون ميروم و آن را روشن مي کنم صداي قران در اتاق ميپيچد کمي بعد بچه ها از راه مي رسند خيلي خوشحالم نمي گذارم دست به کاري بزنند قسمشان ميدهم که بنشينند عروسم به حياط ميرود و آب را روي درختان آن مي گيرد سفره را پهن مي کنم و بشفا ب ها را مي چينم و گلدان گلهايي را که از حياط چيده ام وسط سفره مي گذارم در يخچال را که براي برداشتن سبزي باز مي کنم چشمم به بشقاب شيريني مي افتد که از شب عروسي مانده به ياد دوست محمد مي افتم سبزي را بر مي دارم بر ميگردم که ماجرا را برايش تعريف کنم اما محمد سجا دع اش را روي زمين باز مي کند مي نشيند قرانش را از ميات آت بر مي دارد و مي بوسد و دوباره روي سجاده مي گذارد بعد بلند ميشود دستانش را بالا مي برد و صداي حمد و سوره اش اتاق را پر مي کند
سبزي را در سبد هاي کوچک مي چينم و با تربچه زيبايش ميکنم و آن را در سفره مي گذارم مي روم و کنارش مي نشينم وقتي نمازش تمام مي شود صدايش مي کنم خم مي شود تسبيح شاه مقصودش را از جانماز بر مي دارد و به طرفم بر مي گردد جريان آن شب را برايش مي گويم به فکر مي رود اما چيزي يادش نمي آيد آ خرين دانه هاي تسبيح را که از ميان انگشتانش رد مي کند شانه هايش را بالا مي اندازد.تسبيح را بلند مي کند و دور مهر حلقه مي کند و بلند مي شود پاکت آن روز را از روي کمد بر مي دارم و کنار سجاد ه اش مي گذارم پرده را کنار مي کشم بو ي خاک مرطوب را به ريه ها يم مي فرستم در اتاق راه مي روم تا نمازش تمام شود بعد از نماز دستش را دراز مي کند و قرانش را بر مي دارد ارام بازش مي کند آن را ورق مي زند دوباره بين ورق هاي قران را مي گردد کم کم حرکاتش تند تر مي شود يک بار هم از آخر ورق مي زند نگاهش مي کنم رنگش پريده و دستهايش مي لرزند دوباره ورق مي زند دوباره بين ورق هاي قران را مي گردد تپش فلبم تند تر مي شود جلو ميروم و کنارش مي نشينم  آرام قران را ميبندد و روي سجاده اش مي گذارد عرق از کنار پيشانيش به راه افتاده پاکت را مي بيند آن را بر مي دارد  و کارت دعوت را از آن بيرون مي کشد کارت را باز مي کند نگاه مي کند با همان نگاه با همان حال بعد کارت را مي بندد و روي لبهايش مي گذارد اشک از گوشه ي چشمش سرازير مي شود خم مي شود  کارت را بين ورقهاي قران مي گذارد و به سجده مي افتد اشک هاي من هم مي جوشد خودم را جلو مي کشم و کارت را بر مي دارم شا نه هاي محمد در سجده مي لرزند . بازش مي کنم . محمد با خط زيبايش در آن نوشته است : <  به مولايم مهدي (ع) >

 بر گرفته از  مجله ی موعود

نويسنده : ياسيما  hapata617@yahoo.com

بالا