|
حبيبه
آقاييپور
وقتي از مدرسهي سعدي گفتند كه ميخواهند ما را به سفر زيارت ببرند، اول
خندهام گرفت. فكر كردم اشتباهي شده و به جاي سفر سياحتي گفتهاند زيارتي،
اما وقتي برگهي توضيح سفر را دادند و ديدم رويش نوشته سفر زيارتي، فهميدم
اشتباهي در كار نبوده.
"سفر زيارتي در فرانسه" اگر چه تضاد قشنگي دارد اما عين حقيقت بود.
ساعت 8 راه افتاديم به سمت شهر نووق، آرامگاه برنادت، پيشتر چيزهايي از
ديگران دربارهي فيلم "آهنگ برنادت" شنيده بودم اما خودم اين فيلم را نديده
بودم و بدون هيچ زمينهي ذهني – و تنها با چند توضيح كوتاه و مختصر-
ميرفتم تا برنادت را ببينم.
شنيدن اين كه جسد دختركي كه مريم مقدس را ديده، سالم مانده، برايم تعجبآور
نبود، چرا كه چنين روايتهايي را شنيده بودم.
اما اينكه اين صحنه را به چشم خود ببينم -كه جسدي بعد از سالها وقتي از
خاك بيرون آمده است- برايم يك دنيا جذابيت داشت. بيشك اين تنها تجربهي
عيني بود كه ميشد از اين روايتها كرد و به اين خاطر من مشتاق بودم تا
زودتر ثانيههاي آن ديدار را درك كنم.
وقتي به نووق رسيديم و وقتي به دير كوچك رفتم، باورم نشد كه اين استثنا را
در چنين شهر آرام، خاموش و كوچك(و با چنين غربتي) گذاشته باشند؛ دير در
محوطهي كوچكي بود كه در گوشهاش غاري را شبيه به غاري كه برنادت در آنجا
حضرت مريم را ديده درست كرده بودند،(اصل غار در شهر لوقد بود)
در غار پر بود از شمعهايي كه مردم روشن كرده بودند و در ديوارهي غار
كاغذهاي كوچكي بود كه مردم حاجتشان را نوشته بودند و در آن جا گذاشته
بودند.
وارد دير كه شديم، حس خاصي همهي وجودم را فرا گرفت. پدر روحاني به همراه
تني چند مشغول عبادت بود. با اينكه چيزي نميفهميدم اما آهنگ صدايشان
طنين دلچسبي در فضاي آنجا انداخته بود.
دير با اينكه كوچك بود اما پر بود از روح و زندگي، آرامش و حيات(آن هم از
جنس ابدياش).
نور كمرنگي از پنجرههاي مشبك ميتابيد و دير را روشن ميكرد، سمت چپ
كليسا در گوشهاي، تابوت شيشهاي با حاشيههاي طلايي قرار داشت كه درونش
جسد خانمي با لباس راهبهها آرام در آن آرميده بود.
چشمهايش را بسته بود و انگشتانش را در هم گره زده روي سينهاش گذاشته بود.
در بين دستهاي سفيدش تسبيحي چوبي قرار داشت. نگاه كه ميكردي چيزي در دلت
فرو ميريخت. گمان نكنم كه كسي وقتي برنادت را نگاه ميكرد حس كرده باشد كه
مرده است. انگار چند ثانيه پيش براي لحظهاي كوتاه چشمانش را بسته است. به
نوعي ميشد در چهرهي او، آرامش برزخي را به وضوح ديد.
وقتي برنادت را ديدم مطمئن شدم كه راهها متفاوت است و گرنه هدف و مقصود
يكي است. راههاي رسيدن به خدا بسيار است، به شرط آنكه نگاهت به قله باشد.

ديدن برنادت لذت خاصي داشت، و
دروغ نيست اگر بگويم وقتي خوب به دستانش خيره ميشدي حس ميكردي تكان
ميخورد، نفس ميكشد،(از بسياري ديگر كه در آنجا بودند هم شنيدم)
ديدن اين صحنهها، درك كردن آن ثانيهها و چشيدن لذت نفس كشيدن در هواي
مقدس آنجا كافي بود تا هر كافري خدا را باور كند، وجود همين يك نشانه بس
بود براي هر عاقلي(اگر پيدا شود)تا بفهمد ميشود همهي دين را از يك تابوت
در فرانسه فهميد. اين است نشانهي عظمت خدا، اين است مقصود از ايمان، از
توحيد، از معاد.
به احترام كنار تابوت ايستاده بودم، خودم را وادار ميكردم تا دعايي كنم،
حاجتي را طلب كنم، اما زبانم نميچرخيد، دلم رضا نميداد، حق هم داشت، دلي
كه در محرم بسوزد و در هر تنگنايي يا حسين(ع) بگويد، چشمي كه در صفر اشك
بريزد و در هر غربتي يا حسن(ع) بگويد، قلبي كه در ايام فاطميه ناله كند و
در هر سختي يا فاطمه(س) بگويد، وجودي كه هميشه بزرگترين و برترين حلقههاي
عالم را براي اتصال به خدا انتخاب ميكرده؛ چگونه ميتواند حاجتش را از كسي
طلب كند كه اگر تقدس يافته از وجود كسي بوده كه او كوچكتر از آن است كه با
ائمهي ما قياس شود. اين بود كه هر چه كردم با اين دل كه چيزي طلب كند، رضا
نداد.(وقتي بهترين و مستقيمترين راه را براي رسيدن به خدا انتخاب ميكني
عجيب نيست كه كوچه باغهاي كوچك، ديگر جذابيتي برايت ندارد) من آمده بودم
كه فقط
آرامش يك انسان مومن را ببينم كه ميگفتند مرده است، آمده بودم تا خداوند،
بارزترين آيتش را نشانم دهد. نيامده بودم كه چيزي طلب كنم. وقتي از دير
بيرون آمدم احساس ميكردم چيزي از من كنده شده، سبك شده بودم، حس زماني را
داشتم كه از زيارتگاه ميآمدم، سبك و رها. در محوطه كه قدم ميزدم، خنديدم
به كوته فكري خودم كه باور نكرده بودم ميشود در فرانسه زيارت كرد و
اكسيژنهاي مقدس را استشمام كرد آن هم در مركز فساد.
همه چيز ميشود به شرط آنكه تو بخواهي و او قبول كند.
گردآورنده : ميثم مينايی
mminaei@msn.com
- بر گرفته از :
سايت لوح
بالا |